جمعه هجدهم تیر 1389
اردوی پیشتازان رامسر
با این که یک سال مربی پیشتاز بودم و بدون هیچ دوره ای اما با فضل خدا توانستم آنچه را که می باید به بچه ها می گفتم بگویم.
و در بازدید کشوری و قطبی هم لوح تقدیر گرفتم.
از ۱۳ تا ۱۸ رامسر هم در بین مربیان سراسر کشور زیر نظر بزرگان پیشاهنگ کلاس رفتیم و چیزهایی زیادی درباره تشکیلات یشتازان آموختم.و از استادان عزیز مسعودی فر-استاد رضایی و تک تک عزیزان اساتید گره زنی کوهنوردی فریاد شادی ووو .... تشکر می کنم که هر چند اردوی کاملا هماهنگ نبود و البته خوب بود و راهگشای فردایی بهتر با اجرایی شدن اهداف تشکیلات.
تشکر از استاد مسعودی فر و دوستانشان که زندگی خود را در اه پیشتازان صرف کردند زنده باشید و اجرتان با خدا
چه زیباست امتی که الهی میاندیشند و الهی گام بر می دارند...
جمعه هجدهم تیر 1389
خدایا شکر
از این که توانستم در قلب بچه هایم و دانش آموزانم و اولیا و دبیرانم جای گیرم لطفت شامل حالم بود و بی مدد تو من هیچ ام و پوچ.
خدایا دستم را گرفتی و رهایم نخواهی کرد
رحیما کاری کن که من تو را رها نکنم
خدایت توفیق دادی که من آموزش را با پرورش به معنای واقعی عجین کنم
وقتی اولیایی به من می گوید آقا مدیر چیکار کردین بچه شلوغ و بی نماز من نماز خون شده یعنی خدایا نظر لطفت شامل حالم شده
وقتی هر پنج شنبه بچه ها با اشتیاق برای دعای زیارت عاشورا می آمدند حتی زودتر از همیشه یعنی من و دبیرانم موفق شدیم.
وقتی بچه شلوغ و بازیگوشی مدرسه ام با نهایت صداقت می گوید : آقا شما امسال مدرسه ما را خیلی آبادی کردی بر خود می بالم که زیر نظر رحمتت بودم
وقتی همسایه مدرسه مون دبیرستان و دانشگاه از عملکرد یکساله من اعلام رضایت دارند و راهنما معلمی می گوید آتیش کردی رفتی تو دل همه وقتی معلمی می گوید چیکار کردی همه مدیر می گویند فلانی وقتی اولیایی میاد دفتر و می گوید اگر از این مدرسه بری هر جا بری بچه ام را میارم اونجا وقتی پدری از افسرده شدن فرزندنش از جدایی اش از مدرسه برایم می گوید وقتی اداره کل اداره منطقه همه و همه یکصدا وقتی اسم نواب میاد احترام می کنند یعنی تو بودی که لطفت را شامل حال حقیری کردی که لایق نبود همان طور که دستم را گرفتی تا مکه ات بردی در عینجوانی به من آبرو دادی پس چگونه سپاست گویم ای کریم ترین کریمان
خدایا لطفت بی انتهایت عامل موفقیت من بوده ولی این موفقیت باعث شده تا مسئولینم تصمیم بگیرند تا با انتقال من مخالفت کنند تا نتوانم به شهر و دیار خود برگردم خدای مهربانم من در طول این ۵ سال با تو معامله کردم نه با شخص دیگری.پس انتقالم را هم از تو میخام که خودت به همه مشکلات من آگاهی و میدانی که با چه رنجی۵ سال در منطقه صفر مرزی با سخت ترنی مشکلات سوختم و ساختم و خدمت کردم دو سال در عشایر سه سال در مدارس شبانه روزی و مدیریتم که تو را شاهد می گیرم برابر با همه آن ۴ سال بود شب و روز دویدم و تو را شاهد می گیرم که جز تو را خریداری ندیدم.آگاهی بر آن بودجه و سرانه و بر آن هزینه ها...

